۱۳۸۸ مرداد ۱۰, شنبه

چند کلمه در مورد فرانکولا یا پرومته پسامدرن نوشته پیام یزدانجو

فرانکولا: "هیولایی که چشم میلیون ها انسان را به خود دوخت چشم هایی که همچنان به او خیره مانده اند فرانکولا که بود و چه کرد آن چه میخوانید متن کامل خاطرات آخرین بازمانده نسل هیولاها است موجودی متافیزیکی و پرومته ای پسامدرن کتابی سرشار از ماجراهای مهیج و مهیب که بی شک برای هر خواننده ای تکان دهنده خواهد بود کتابی سرشار از فرانکولاگری"
این جملات بر پشت جلد کتابی چاپ شده که برای نوجوانانی نوشته نشده است که میخواهند کتابی در مورد بازیهای کامپیوتری شان بخوانند این کتاب عنوانی بسیار پراشتها دارد" فرانکولا یا پرومته پسامدرن" قصد آن دارد که به آکادمی ها نیز راه یابد، اندیشه ساز باشد، جریان ادبی تولید کند، نویسنده حرکتی به سمت ادبیات عمومی نداشته است، حتی نمیخواهد در سطح شناخته شده ادبیات به اصطلاح غلط روشنفکری یا روشنفکرانه قرار بگیرد، تصرف معنا در این کتاب بسیار گسترده تر از این حرف هاست، نویسنده فراتر از دانش فراتر از نوع اندیشه و نوع شناخته شده تفکری که ما داریم قرار گرفته است. تنها لطف نویسنده این بوده که اجازه داده است تا خاطرات این فرانکولا چاپ شده و به دست ما نیز برسد اما نخواسته که ما به راحتی آن را بخوانیم ترس آن را داشته که نکند معنایی به این دشواری و هویتی به این عظمت به سادگی خوانده شود پس میبایست سخت و سنگینش کند از تصویر روی جلد تا کلمه به کلمه خاطراتش، حتی تاریخ هایی که برای خاطرات نوشته شده است در سطح زیرزمین های پر از دود و سکوت لندن دیده میشود. اتفاقات در حوالی ممالکی که به زبان کتاب میگویند و مینویسند رخ نمیدهد از ما بسیار دور است نویسنده کاری کرده است که بتواند برگزیده دیده شود چیزی نه خاص بسیار خاص و تنها یکی که هیچ امکانی برای تکثیرش نیست
نویسنده این کتاب کیست چه میگوید حرفش چیست چه میخورد چه میپوشد چرا من در کنارش نمیتوانم باشم چرا میخواهد تا این اندازه عجیب و غریب باشد یا عجیب و غریب است و من از فرط سادگی کله ام نمیتوانم ادراکش کنم بازخورد حضور من به عنوان خواننده در مقابل این متن در نهایت همین خواهد بود من باید به مقام نادانی برسم تا این متن شناخته شود همان طور که من باید به مقام عوام تنزل یابم تا حوزه علمیه و علمایش فرمان برانند و سخن مرا به جای من به من بگویند یعنی من هستم که این متن را تعالی میبخشم من تصمیم میگیرم که خود را مجاب کنم که کتابی تا این اندازه بدنوشت را بخوانم و این اندازه تحمل من و این اندازه حماقت من و این اندازه ابلاغ نادانی از طرف من باعث میشود از آن سو متن اوج بگیرد یعنی به جای اینکه همسایه مان ساختمانی هزار طبقه بسازد من دست به کار میشوم و گودالی به عمق هزار طبقه ساختمان در کنار همسایه عزیزمان میکنم تا از ته آن گودال به عظمت و بلندی ساختمان همسایه نگاه کنم تعطیلی شعور من به هنگام ورود به این داستان به این رمان به این متن به این فرانکولا یا پرومته پسامدرن عزت و بزرگی میبخشد حال من چگونه میتوانم این گودال رابکنم باید بپذیرم که بیلی باتگیت را نخوانده ام هیچ متنی از مارکز نخوانده ام سطری در مورد ادبیات دراکولایی نخوانده ام کلمه ای براتیگان سطری از گونترگراس و هیچ و هیچ نخوانده ام نویسنده باید بسیار ممنون باشد که تا این حد خود را به نبود و نداشت میبرم تا این نوشته را بخوانم این حرکت من یعنی تحمل بدبختی مضاعف. به خوبی میدانیم که در این شرایط به حد کافی نگران تمام نوشته های این زبان هستیم و حالا که توسط یک نویسنده اتفاقی افتاده که من باید به فقری دیگر نیز مبتلا شوم به سطحی از بدبختی میرسم که انسان عمومی ایرانی به آن تراز ارتقا نیافته است.
نویسنده قبل از آنکه خودش را معین کند مرا معین کرده است من کجا قرار بگیرم تا لطفی شامل حالش شود و بتواند به مراتب فرانکولایی ارتقا یابد نکند این کتاب ترجمه است شاید من در کجی کامل قرار گرفته ام نکند اصلا من نبوده ام که این متن را میخوانده ام چه میگوید من چه درکی از این ترکیبات و از این کلمات دارم روباه و خروس و خرگوش دراین متن وجود ندارد خرس خوب و مهربون ماهی خنگالوی کوچچولو کجاست چرا نمیتوانم باشم چرا باید به سطحی فراتر از هذیان حرکت کرده باشم چرا این کتاب در دست من است چه اتفاقی افتاده است شاید لازم است کج نوشته های جلال آل احمد را در مورد روشنفکران دوباره بخوانم. نویسنده و روشنفکر اگر در ایام مشروطه درهمسایگی یکدیگر قرار میگرفتند حداقل اکنون بعد از این همه سال تلاش پیگیر و خسته کننده باید کمی از یکدیگر جدا شوند. کسی که این متن را نوشته نویسنده نیست. او نیازمند نوشتن نیست. نویسنده ای که اینجاست متعاقب تصمیماتی که در ذهن خود داشته میخواسته است ژانری که با کله من ایرانی سازگار نیست با این کتاب آغاز کند. یادمان باشد که همه ادله ها روشن هستند و وقتی نوشته میشود که با کله ما سازگار نیست به خوبی میدانیم که میتوانیم ترجمه هایی را بخوانیم اما هروقت خواسته باشیم کاری شبیه آنچه آنجاست در اروپا و تاریخ ادبیات اروپاست انجام دهیم به کجراهه میرویم اگر حوصله دارید فرانکولاهای سه کنج های امامزاده ها را بنویس. جاهایی آمیخته با اوهام با جادوهای مردان عبوس با ریش و سیبیلی که میترسانده است رعبی که تاریخ روشنگری این مملکت نیز از آن در امان نبوده است ژانرها با سخن درون جمعی ملت باید هماهنگ باشد ما میتوانیم گوش دهیم میتوانیم بخوانیم میتوانیم نگاه کنیم و به طور خلاصه میتوانیم ترجمه ها را ناظر باشیم اما وقتی دست به تولید از مصالح محلی میزنیم ناچاریم در شبکه ای از معانی اینجا باشیم اساسا این کتاب نیست این کتاب وجود ندارد کتابی با نام فرانکولا یا پرومته پسامدرن نیست این کتاب حتی در حد هرزه نگاری های ملت رشید و جوان بیکار نیست که بسیار به ادبیات هم علاقمندند این کتاب داستانی مهیج هم ندارد این کتاب فقط جلد است با تصویری که یک خاصیت بسیار مهم دارد هر جمله ای در مورد این تصویر بگویم یک گزاره نادرست درست کرده ام هر گونه برخورد من با این کتاب نیز یک برخورد نادرست خواهد بود من حتما باید چنین خاصیتی داشته باشم تا این کتاب باشد اگر من باشم همان طور که هستم پس این کتاب وجود ندارد اما وقتی خود را به جریان روشنفکری امروز ایران پراسلام و پرعزیز و پردشمن میپیوندم کتاب ظاهر میشود دقیقا در کانال روشنفکری امروز ایران است که کتاب ظاهر میشود روشنفکری ایران امروز چند مشخصه معین دارد مهم ترین آنها مطالعات پراکنده و نامنظم تاریخ فلسفه غرب، متعاقب این بی نظمی اصرار بر نادانی فعال و علاوه بر آن فرار از رساله علم چیست پوپر، روشنفکر ایران امروز در یک گروه و مجموعه قرار دارد با نام گروه روشنفکران ایران امروز این گروه مشخصه های فوق را مصرا داراست. کنار این مسائل سایه ترجمه نیز موضوعی شناخته شده است و تمامی این مسائل را در کتابی که با نام فرانکولا در دست داریم میتوانیم ببینیم. بنابراین ناچاریم آن گودال را حفر کنیم و بعد از آن است که میتوان در مورد این کتاب حرف زد حالا میتوان زیرانکولا هم درست کرد حتی میتوان پالانکولا هم ساخت حتی میتوان گفت همین جمله ها را به همدیگر بگویید و قاطی دود سیگار بخندید
از 22 بهمن به این سو کلی کشته دادیم تا بتوانیم گروهها را زنده نگه داریم اما نشد هیچ گروهی نماند گروه ها به چه دردی میخوردند که این همه علاقه داشتیم که آنها را نگه داریم کارکرد اصلی گروه این است که اتاقمان، اتاق تنهایی هایمان، تنهایی مان و انسان شهر و زیرزمین و بالکن که چند لحظه ای نسیم مدرنیته عقیم و اخته به صورتش خورده، توسط گلوله های گفتن های گروه و درگروه گفتن متلاشی میشود اگر گروه ها مانده بودند این همه تک گویی های کتاب شده نداشتیم اگر کل همه ملت جامعه مردم مست میشدند و در گروه های آزادشان میتوانستند از تنهایی هایشان و اینکه در اتاق هایشان وقتی که تنها بوده اند چه کارهایی کرده اند میتوانستند بگویند دیگر کلی کتاب با نام کتاب داستان نداشتیم که هرزه گویی های مستی ها و نعشگی های تنهایی مان را نمایش دهد. آن موادی که در جامعه هیپی های امریکایی مصرف میشد در گودال های تاریک خانه های یزدی و کویری ایرانی مصرف نشده بود آنجا گروه میکشید نه اینکه یکی تنها در سیاهچاله ای به نام خانه خود را با رگ هایش به دار بیاویزد خانه ها اینجا دیوارهای بلندی دارند وقتی وارد خانه میشوی چند پله هم باید به عمق بروی کوبه ها هم جفت بوده اند حالا که نیستند اما آیفون تصویری که خوب به جای آن عمل میکند اینجا تنهایی معنای تنهایی فرد مدرن را ندارد تنهایی اینجا در میلیاردها سال نوری منفی سنت و در چند سانت اندک مدرن ما را خفه میکند ما میتوانیم مدرن باشیم اما نمیتوانیم مدرنیته را به تنهایی مان ببریم تنهایی ما یعنی تمام ما تنهایی ما یعنی تمام تاریخ ما یعنی تمام نبود های ما. اما اینها باید گفته شود آدم تنهای اینجایی میخواهد همه ثانیه هایش را که در آن اتاق بر او گذشته بنویسد اینکه من گفته شوم اینکه من بنویسم و گفته شوم بسیار برایم مهم است نه آنکه انسان معروفی باشم و روی فرش قرمز راه بروم تنها تنها تنها به خاطر اینکه وقتی کتابی مانند فرانکولا را میخوانم در سطری حداقل من هم باشم لحظه ای من هم حس کنم که حداقل در زبانی رخ میدهد که من هم در آن زبان هستم. نیاز شدیدی در اذهان دیده میشودکه میخواهند از وضعیت خود بگویند. حتی این روزها به جای سلام به هم میرسند و میپرسند وضعیت؟ جواب این سوال به دهها کتاب داستان تبدیل شد هیچ یک ادبیات نبوده است هیچ کدام آنچه که رمان بوده نبوده است هیچ یک داستان نبوده است. شبیه پاشیده شدن ناگهانی رنگ به دیوار و حرف های بی سروته رمالی ست که اگر ده تومنش را از همان اول بدهی مطمئن باش خواهش ات راخواهد پذیرفت که حرفی نزند. وضعیت اتاق و تنهایی در اتاق و ولع گفتن و حرکتی ذهنی به سمت اجسام و اشیا دور از ذهن البته زیر سایه ترجمه در کتاب فرانکولا نیز دیده میشود. در جواب یزدانجویی که از دور می آید و می رسد و به آرامی میگوید یه کتاب نوشتم تنها باید گفت اشکالی نداره عزیزم ناراحت نباش شتریه که در خونه همه میشینه قسمت و تقدیر هر چی که باشه همونه بیا بشین بیا نازم بیا بیا بشین
این کتاب متنی نیست که نویسنده مینویسد و راوی میگوید در این کتاب حالتی وجود دارد که خواننده را ناچار میکند به حرف های یک انسان که دلش به حالش سوخته گوش دهد بسیار دردناک است روبرو شدن با این کتاب. شبیه پسری کوچک که ساعت هاست با تخته پاره ها و میخ و چکش ور میرود و به انگشت و دست و کله اش میکوبد تا ماشینی کامیونی جرثقیلی شبیه همانی که دوستش دارد و درکارخانه درست شده و پدرش از مغازه خریده درست کند. دل آدم پر خون میشود. آدم میخواهد به پیام بگوید عوضش ما سی و سه پلو داریم تخت جمشیدو داریم جنگلای شمال دریای عمان کوه زیبای دماوند، اگه اونا دراکولا آوردن تو هم سفیدرودو ببر نشونشون بده.
حالتی که میخواهیم بگوییم، من در جایی اتاق دارم دنیای درون اتاقم را بسیار دوست دارم اما زمانی دوست داشتنم معنی دارد که امکان آن باشد کارهایی را که در تنهایی انجام میداده ام به دیگران بگویم اگر جایی نباشد که دراز کشیدن و سیگار کشیدن و خوابیدن و بیدار شدن های تنها بودگی هایم را نتوانم بگویم دیگر اتاقی در کار نیست من زمانی اتاق دارم که گفته شود کارهایی که در تنهایی انجام میدهم باید گفته شود باید دختر به پسر بگوید و پسر به دختر این ارتباط اساسی ست باید تنهایی ها در هیجانی شهوانی رام شود وگرنه گفتار نیز نمیتواند آن اتاق را به جایی با وظیفه تحمل من و تنهایی من تبدیل کند من باید در آن اتاق کتاب بخوانم کتاب عنصر اصلی برای زیستی روشنفکرانه در اتاقی ساده و به قول اروپاییان زیرشیروانی ست کتاب ها باید به هم ریخته دیده شوند هیچ ترتیبی هیچ نظمی نباید وجود داشته باشد من نتوانم خواب و بیدار خودم را مرتب کنم مدام لاغر شوم مدام خود را در این مکان با کارهایی میگردانم میچرخانم بیشتر کارهای دورازعقل انجام میدهم قاشق را در گوشم فرو میکنم شلوارم را با نخی مثل بادبادک به آسمان میفرستم ساعت ها با لیوانی پر از ویسکی حتما باید ویسکی باشد روی گه ام مینشینم و به آن نگاه میکنم معانی در این نشستن ها در این نوع از بودن ها رخ میدهد و تولید میشود و مهم تر از همه باید خاطراتم را بنویسم تا در نهایت نشر مرکز آن را چاپ کند فرانکولا نام خوبی برای کتاب است دوباره نوشته هایم را ورق میزنم باید این کلمه را به زور در متن جا دهم من اکنون نویسنده ام من چاره ای جز نوشتن ندارم اینها جملات اساسی روشنفکری ست خنده ای بر لب، و دوستم از من عکس میگیرد باید محو و دور دیده شوم میبینید آیت الله سیستانی چطور در تصاویری مواج و وهم آلود در گوشه اتاقی نشسته است صورتش وضوح ندارد دور و معنی دور باید به طریقی تولید شود من هم باید در دور قرار بگیرم در موقعیتی مابین بودن و نبودن روشنفکر مقامی در برزخ دارد خدا هم نمیداند این پدرسوخته ها را چکار کند نمیداند رهایشان کند که باز هم در اتاقشان باشند یا نعش شان را پرت کند به ابدیت متعفن هستی در این وسط در این تراز معظم روشنفکری فرانکولا نام خوبی ست هم برای من به عنوان نویسنده هم برای من به عنوان راوی کلماتی که کنار هم نام داستان های قرن چهارده ایران را به خود میگیرد و هم برای کتابی که نشر مرکز چاپ کرده است صید این امکانات و نیز ردیابی فضای این معانی خودش کلی ویسکی میخواهد با حشیش و تریاک و تحمل بودنی که در آن کسی داد بزند که بپر لواش بگیر گیر کرده ایم در حالت عجیبی که تو هم با این کتابت عجیب ترش کردی اصلا این کتاب یعنی چی آخه؟ این کتاب داستان است رمان است خزعبلات عاشقانه یک بچه دبیرستانی ست یا دفتر خاطرات یک پسر هشت ساله که از سه سالگی جلوی کامپیوتر نشسته است و همان جا میریند و میشاشد کارش بازی کردن است و مسئولیت زیستی اش فرزند یک پدر و یک مادر بودن هیچ نگرانی ای نباید داشته باشد نسل بعدی هیچ چیزی به نام روشنفکر نخواهد داشت حداقل از این بابت در امان خواهند بود و هیچ نیازی نخواهند داشت که پساپست مدرن را هجی کنند و ردیفی از کتابهایی را بخرند که برایشان دوره ای را که در آن لواش میخرند و باتوم میخورند را با نام پساپست مدرن توضیح دهد و درگیری سه نسل چاق و خسته را به نام تحول نمایش دهد دوباره به سطحی برگشتم که کتاب نیست من هیچ چیزی به نام فرانکولا نخوانده ام احتمالا در سال 83 انجمن مطالعاتی واو نیز نخوانده باشند اما به خاطر همین که کتابی هست که میتواند نباشد از آن به عنوان داستانی متفاوت یاد کرده اند و تقدیرش کرده اند ما شما را تقدیرمیکنیم نویسنده گفته است مگر من وجود دارم مگر نمیدانید که من دیگر نیستم من حتی نبوده ام انجمن مطالعاتی واو گفته است فرانکولا را تقدیر میکنیم نویسنده بسیار شاد و خندان گربه پران پریده روی سن و سرو نیم تنه اش را خم کرده است بعد در مورد داستان اش چند کلمه ای سخن رانده است گفته است که اتفاقات بسیار هیجان انگیزی در این کتاب نوشته ام خاطرات یک فرانکولا اگر کتاب را بخوانید دیگر تا آخر عمر واژه مزخرف را استفاده نخواهید کرد ما به تمامی داستان را آراسته ایم آراستگی هایی گزاف و بیمصرف تاریخ هایی که بر روی خاطرات نوشته ایم نامه هایی که به فرانکولا و از فرانکولا چاپ شده است جشن بالماسکه و میدانید که از چه چیزی سخن میگویم شماها انسان های کتاب خوانی هستید مطمئن باشید تمام قواعد رعایت شده است بسیار پراکنده نوشته ام به هیچ عنوان اصغر و اژدر و کامبیز و مهران و شبنم و زهرا را در کتاب نخواهید دید مطمئن باشید به روشی کتاب را نوشته ام که در صفحه 24 یک سیگار خواهید کشید و وقتی دوباره به کتاب برگردید حتی میتوانید از صفحه 140 ادامه دهید و اصلا خودتان و هیچ روشنفکر دیگری نیز نداند که پریده اید میدانم میدانم که ضبط تان با شنیدن جمله بپر لواش بگیر شروع به کار میکند و واگنر را تانهایزر را پخش میکند حتی در جایی کل کلاسیک های آلمان را به شیوه ام پی تری پخش کرده ام نگران هیچ چیزی نباشید تمامی به هم ریختگی ها در هم رفتگی ها از سروکول هم بالا پایین رفتگی ها و هر چه که از ذهن آشفته مرد زیرشیروانی میگذشته در این کتاب یافت میشود کتابی ست به معنی واقعی کلمه در ادامه فرهنگ فلسفه خوانی ایرانی کتابی ست که فرانکولایش میداند که تا حال از صفحه 25 به سوی پسامدرن تان نگذشته اید کتابی ست که تمامی کم کاری های تاریخ تان را به یکجا در چند سطر نمایش میدهد کتابی ست که دیگر نخواهد بود آخرین در ادبیات طوری نوشته ام که فراتر از قله فرمان رانده باشم طوری آفریده ام که امکانی برای ورود به دژ فرانکولایی ام وجود نداشته باشد من در این کتاب به شیوه مرفهانه ای خندیده ام به شیوه روشنفکرانه ای غمگین شده ام به روشی بسیار عجیب و بی دلیل عصبی شده ام هیچ کسی نخواهد توانست تشخیص دهد که چرا مثلا من از یک جایی به جایی دیگر رفته ام بر تمامی ضرورت های داستانی به طور مطلق شاشیده و از بند رخت آویزانشان کرده ام آری من اینگونه نوشته ام دور از ذهن و به تمامی قدرت گرا میدانید که من فیلسوفم فیلسوفی روشنفکر که به خوبی میداند چگونه بنویسد که با وجود تمامی سانسورها چاپ شود من به تمامی میفهمم و تمام هستی را میفهمم و تمام وجودتان را درک میکنم و به همه چیز آگاهم فیلسوفان چنین اند فیلسوفان روشنفکر فلاسفه ای از هزارتوهای به هم ریختگی های اتاقی کوچک حالا وقت آن است که کارهایی را که در اتاقم و در تنهایی هایم انجام میدهم به شما بگویم خنده هایتان را با کمی مواد موهوم کنید دیشب تمام شب را به این فکر کردم باید به روح مطلق خود تحقق ببخشم حتی به این نیز فکر کرده ام که این پانسیون فکسنی چه دنیای کوچکی است آن هم برای من که دیگر طاقت این زندگی حقارت بار را ندارم من خسته تشنه گرسنه درمانده تا کی خون دل بخورم؟ اسم کتابهای خوب را نیز آورده ام کتابهایی که باید باشند هرچند در حد اسم یا با تغییراتی هر چند در حد من اینها کتابهای خوبی هستند که سخن میگویند و در زندگی ام کاری انجام میدهند آنها شبکه زندگی روشنفکرانه مرا به جوشش وامیدارند البته میدانید که من علاوه بر خواندن آن کتاب ها مینویسم و میدانم که چرا مینویسم دلایل ام بسیار دقیق و زیرکانه هستند گفتم که تمامی قوانین را رعایت کرده ام به دلایل ام گوش کنید من مینویسم تا به گریه نیافتم من مینویسم تا تو هیولای درون ام از این که هستی تنهاتر نباشی یا من مینویسم که تو تنهایی و تو تنها خواهی ماند حتی باور کنید خصلت شکاکیت، شک به وقایعی همچون باد میوزد مار میگزد گوزن میپزد ببینید از زن های صاحب خانه هم انگار خبری نیست خانه خلوت شده احساس میکنم که چیز مشکوکی پشت همه این غیبت ها هست اما نمیدانم چیست راستی کلمات خوبی هم ساخته ام یکی خفنکبوت است همین یه دونه برا امروزتون کافیه

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر