۱۳۸۸ مرداد ۱۰, شنبه

چند کلمه در مورد فرانکولا یا پرومته پسامدرن نوشته پیام یزدانجو

فرانکولا: "هیولایی که چشم میلیون ها انسان را به خود دوخت چشم هایی که همچنان به او خیره مانده اند فرانکولا که بود و چه کرد آن چه میخوانید متن کامل خاطرات آخرین بازمانده نسل هیولاها است موجودی متافیزیکی و پرومته ای پسامدرن کتابی سرشار از ماجراهای مهیج و مهیب که بی شک برای هر خواننده ای تکان دهنده خواهد بود کتابی سرشار از فرانکولاگری"
این جملات بر پشت جلد کتابی چاپ شده که برای نوجوانانی نوشته نشده است که میخواهند کتابی در مورد بازیهای کامپیوتری شان بخوانند این کتاب عنوانی بسیار پراشتها دارد" فرانکولا یا پرومته پسامدرن" قصد آن دارد که به آکادمی ها نیز راه یابد، اندیشه ساز باشد، جریان ادبی تولید کند، نویسنده حرکتی به سمت ادبیات عمومی نداشته است، حتی نمیخواهد در سطح شناخته شده ادبیات به اصطلاح غلط روشنفکری یا روشنفکرانه قرار بگیرد، تصرف معنا در این کتاب بسیار گسترده تر از این حرف هاست، نویسنده فراتر از دانش فراتر از نوع اندیشه و نوع شناخته شده تفکری که ما داریم قرار گرفته است. تنها لطف نویسنده این بوده که اجازه داده است تا خاطرات این فرانکولا چاپ شده و به دست ما نیز برسد اما نخواسته که ما به راحتی آن را بخوانیم ترس آن را داشته که نکند معنایی به این دشواری و هویتی به این عظمت به سادگی خوانده شود پس میبایست سخت و سنگینش کند از تصویر روی جلد تا کلمه به کلمه خاطراتش، حتی تاریخ هایی که برای خاطرات نوشته شده است در سطح زیرزمین های پر از دود و سکوت لندن دیده میشود. اتفاقات در حوالی ممالکی که به زبان کتاب میگویند و مینویسند رخ نمیدهد از ما بسیار دور است نویسنده کاری کرده است که بتواند برگزیده دیده شود چیزی نه خاص بسیار خاص و تنها یکی که هیچ امکانی برای تکثیرش نیست
نویسنده این کتاب کیست چه میگوید حرفش چیست چه میخورد چه میپوشد چرا من در کنارش نمیتوانم باشم چرا میخواهد تا این اندازه عجیب و غریب باشد یا عجیب و غریب است و من از فرط سادگی کله ام نمیتوانم ادراکش کنم بازخورد حضور من به عنوان خواننده در مقابل این متن در نهایت همین خواهد بود من باید به مقام نادانی برسم تا این متن شناخته شود همان طور که من باید به مقام عوام تنزل یابم تا حوزه علمیه و علمایش فرمان برانند و سخن مرا به جای من به من بگویند یعنی من هستم که این متن را تعالی میبخشم من تصمیم میگیرم که خود را مجاب کنم که کتابی تا این اندازه بدنوشت را بخوانم و این اندازه تحمل من و این اندازه حماقت من و این اندازه ابلاغ نادانی از طرف من باعث میشود از آن سو متن اوج بگیرد یعنی به جای اینکه همسایه مان ساختمانی هزار طبقه بسازد من دست به کار میشوم و گودالی به عمق هزار طبقه ساختمان در کنار همسایه عزیزمان میکنم تا از ته آن گودال به عظمت و بلندی ساختمان همسایه نگاه کنم تعطیلی شعور من به هنگام ورود به این داستان به این رمان به این متن به این فرانکولا یا پرومته پسامدرن عزت و بزرگی میبخشد حال من چگونه میتوانم این گودال رابکنم باید بپذیرم که بیلی باتگیت را نخوانده ام هیچ متنی از مارکز نخوانده ام سطری در مورد ادبیات دراکولایی نخوانده ام کلمه ای براتیگان سطری از گونترگراس و هیچ و هیچ نخوانده ام نویسنده باید بسیار ممنون باشد که تا این حد خود را به نبود و نداشت میبرم تا این نوشته را بخوانم این حرکت من یعنی تحمل بدبختی مضاعف. به خوبی میدانیم که در این شرایط به حد کافی نگران تمام نوشته های این زبان هستیم و حالا که توسط یک نویسنده اتفاقی افتاده که من باید به فقری دیگر نیز مبتلا شوم به سطحی از بدبختی میرسم که انسان عمومی ایرانی به آن تراز ارتقا نیافته است.
نویسنده قبل از آنکه خودش را معین کند مرا معین کرده است من کجا قرار بگیرم تا لطفی شامل حالش شود و بتواند به مراتب فرانکولایی ارتقا یابد نکند این کتاب ترجمه است شاید من در کجی کامل قرار گرفته ام نکند اصلا من نبوده ام که این متن را میخوانده ام چه میگوید من چه درکی از این ترکیبات و از این کلمات دارم روباه و خروس و خرگوش دراین متن وجود ندارد خرس خوب و مهربون ماهی خنگالوی کوچچولو کجاست چرا نمیتوانم باشم چرا باید به سطحی فراتر از هذیان حرکت کرده باشم چرا این کتاب در دست من است چه اتفاقی افتاده است شاید لازم است کج نوشته های جلال آل احمد را در مورد روشنفکران دوباره بخوانم. نویسنده و روشنفکر اگر در ایام مشروطه درهمسایگی یکدیگر قرار میگرفتند حداقل اکنون بعد از این همه سال تلاش پیگیر و خسته کننده باید کمی از یکدیگر جدا شوند. کسی که این متن را نوشته نویسنده نیست. او نیازمند نوشتن نیست. نویسنده ای که اینجاست متعاقب تصمیماتی که در ذهن خود داشته میخواسته است ژانری که با کله من ایرانی سازگار نیست با این کتاب آغاز کند. یادمان باشد که همه ادله ها روشن هستند و وقتی نوشته میشود که با کله ما سازگار نیست به خوبی میدانیم که میتوانیم ترجمه هایی را بخوانیم اما هروقت خواسته باشیم کاری شبیه آنچه آنجاست در اروپا و تاریخ ادبیات اروپاست انجام دهیم به کجراهه میرویم اگر حوصله دارید فرانکولاهای سه کنج های امامزاده ها را بنویس. جاهایی آمیخته با اوهام با جادوهای مردان عبوس با ریش و سیبیلی که میترسانده است رعبی که تاریخ روشنگری این مملکت نیز از آن در امان نبوده است ژانرها با سخن درون جمعی ملت باید هماهنگ باشد ما میتوانیم گوش دهیم میتوانیم بخوانیم میتوانیم نگاه کنیم و به طور خلاصه میتوانیم ترجمه ها را ناظر باشیم اما وقتی دست به تولید از مصالح محلی میزنیم ناچاریم در شبکه ای از معانی اینجا باشیم اساسا این کتاب نیست این کتاب وجود ندارد کتابی با نام فرانکولا یا پرومته پسامدرن نیست این کتاب حتی در حد هرزه نگاری های ملت رشید و جوان بیکار نیست که بسیار به ادبیات هم علاقمندند این کتاب داستانی مهیج هم ندارد این کتاب فقط جلد است با تصویری که یک خاصیت بسیار مهم دارد هر جمله ای در مورد این تصویر بگویم یک گزاره نادرست درست کرده ام هر گونه برخورد من با این کتاب نیز یک برخورد نادرست خواهد بود من حتما باید چنین خاصیتی داشته باشم تا این کتاب باشد اگر من باشم همان طور که هستم پس این کتاب وجود ندارد اما وقتی خود را به جریان روشنفکری امروز ایران پراسلام و پرعزیز و پردشمن میپیوندم کتاب ظاهر میشود دقیقا در کانال روشنفکری امروز ایران است که کتاب ظاهر میشود روشنفکری ایران امروز چند مشخصه معین دارد مهم ترین آنها مطالعات پراکنده و نامنظم تاریخ فلسفه غرب، متعاقب این بی نظمی اصرار بر نادانی فعال و علاوه بر آن فرار از رساله علم چیست پوپر، روشنفکر ایران امروز در یک گروه و مجموعه قرار دارد با نام گروه روشنفکران ایران امروز این گروه مشخصه های فوق را مصرا داراست. کنار این مسائل سایه ترجمه نیز موضوعی شناخته شده است و تمامی این مسائل را در کتابی که با نام فرانکولا در دست داریم میتوانیم ببینیم. بنابراین ناچاریم آن گودال را حفر کنیم و بعد از آن است که میتوان در مورد این کتاب حرف زد حالا میتوان زیرانکولا هم درست کرد حتی میتوان پالانکولا هم ساخت حتی میتوان گفت همین جمله ها را به همدیگر بگویید و قاطی دود سیگار بخندید
از 22 بهمن به این سو کلی کشته دادیم تا بتوانیم گروهها را زنده نگه داریم اما نشد هیچ گروهی نماند گروه ها به چه دردی میخوردند که این همه علاقه داشتیم که آنها را نگه داریم کارکرد اصلی گروه این است که اتاقمان، اتاق تنهایی هایمان، تنهایی مان و انسان شهر و زیرزمین و بالکن که چند لحظه ای نسیم مدرنیته عقیم و اخته به صورتش خورده، توسط گلوله های گفتن های گروه و درگروه گفتن متلاشی میشود اگر گروه ها مانده بودند این همه تک گویی های کتاب شده نداشتیم اگر کل همه ملت جامعه مردم مست میشدند و در گروه های آزادشان میتوانستند از تنهایی هایشان و اینکه در اتاق هایشان وقتی که تنها بوده اند چه کارهایی کرده اند میتوانستند بگویند دیگر کلی کتاب با نام کتاب داستان نداشتیم که هرزه گویی های مستی ها و نعشگی های تنهایی مان را نمایش دهد. آن موادی که در جامعه هیپی های امریکایی مصرف میشد در گودال های تاریک خانه های یزدی و کویری ایرانی مصرف نشده بود آنجا گروه میکشید نه اینکه یکی تنها در سیاهچاله ای به نام خانه خود را با رگ هایش به دار بیاویزد خانه ها اینجا دیوارهای بلندی دارند وقتی وارد خانه میشوی چند پله هم باید به عمق بروی کوبه ها هم جفت بوده اند حالا که نیستند اما آیفون تصویری که خوب به جای آن عمل میکند اینجا تنهایی معنای تنهایی فرد مدرن را ندارد تنهایی اینجا در میلیاردها سال نوری منفی سنت و در چند سانت اندک مدرن ما را خفه میکند ما میتوانیم مدرن باشیم اما نمیتوانیم مدرنیته را به تنهایی مان ببریم تنهایی ما یعنی تمام ما تنهایی ما یعنی تمام تاریخ ما یعنی تمام نبود های ما. اما اینها باید گفته شود آدم تنهای اینجایی میخواهد همه ثانیه هایش را که در آن اتاق بر او گذشته بنویسد اینکه من گفته شوم اینکه من بنویسم و گفته شوم بسیار برایم مهم است نه آنکه انسان معروفی باشم و روی فرش قرمز راه بروم تنها تنها تنها به خاطر اینکه وقتی کتابی مانند فرانکولا را میخوانم در سطری حداقل من هم باشم لحظه ای من هم حس کنم که حداقل در زبانی رخ میدهد که من هم در آن زبان هستم. نیاز شدیدی در اذهان دیده میشودکه میخواهند از وضعیت خود بگویند. حتی این روزها به جای سلام به هم میرسند و میپرسند وضعیت؟ جواب این سوال به دهها کتاب داستان تبدیل شد هیچ یک ادبیات نبوده است هیچ کدام آنچه که رمان بوده نبوده است هیچ یک داستان نبوده است. شبیه پاشیده شدن ناگهانی رنگ به دیوار و حرف های بی سروته رمالی ست که اگر ده تومنش را از همان اول بدهی مطمئن باش خواهش ات راخواهد پذیرفت که حرفی نزند. وضعیت اتاق و تنهایی در اتاق و ولع گفتن و حرکتی ذهنی به سمت اجسام و اشیا دور از ذهن البته زیر سایه ترجمه در کتاب فرانکولا نیز دیده میشود. در جواب یزدانجویی که از دور می آید و می رسد و به آرامی میگوید یه کتاب نوشتم تنها باید گفت اشکالی نداره عزیزم ناراحت نباش شتریه که در خونه همه میشینه قسمت و تقدیر هر چی که باشه همونه بیا بشین بیا نازم بیا بیا بشین
این کتاب متنی نیست که نویسنده مینویسد و راوی میگوید در این کتاب حالتی وجود دارد که خواننده را ناچار میکند به حرف های یک انسان که دلش به حالش سوخته گوش دهد بسیار دردناک است روبرو شدن با این کتاب. شبیه پسری کوچک که ساعت هاست با تخته پاره ها و میخ و چکش ور میرود و به انگشت و دست و کله اش میکوبد تا ماشینی کامیونی جرثقیلی شبیه همانی که دوستش دارد و درکارخانه درست شده و پدرش از مغازه خریده درست کند. دل آدم پر خون میشود. آدم میخواهد به پیام بگوید عوضش ما سی و سه پلو داریم تخت جمشیدو داریم جنگلای شمال دریای عمان کوه زیبای دماوند، اگه اونا دراکولا آوردن تو هم سفیدرودو ببر نشونشون بده.
حالتی که میخواهیم بگوییم، من در جایی اتاق دارم دنیای درون اتاقم را بسیار دوست دارم اما زمانی دوست داشتنم معنی دارد که امکان آن باشد کارهایی را که در تنهایی انجام میداده ام به دیگران بگویم اگر جایی نباشد که دراز کشیدن و سیگار کشیدن و خوابیدن و بیدار شدن های تنها بودگی هایم را نتوانم بگویم دیگر اتاقی در کار نیست من زمانی اتاق دارم که گفته شود کارهایی که در تنهایی انجام میدهم باید گفته شود باید دختر به پسر بگوید و پسر به دختر این ارتباط اساسی ست باید تنهایی ها در هیجانی شهوانی رام شود وگرنه گفتار نیز نمیتواند آن اتاق را به جایی با وظیفه تحمل من و تنهایی من تبدیل کند من باید در آن اتاق کتاب بخوانم کتاب عنصر اصلی برای زیستی روشنفکرانه در اتاقی ساده و به قول اروپاییان زیرشیروانی ست کتاب ها باید به هم ریخته دیده شوند هیچ ترتیبی هیچ نظمی نباید وجود داشته باشد من نتوانم خواب و بیدار خودم را مرتب کنم مدام لاغر شوم مدام خود را در این مکان با کارهایی میگردانم میچرخانم بیشتر کارهای دورازعقل انجام میدهم قاشق را در گوشم فرو میکنم شلوارم را با نخی مثل بادبادک به آسمان میفرستم ساعت ها با لیوانی پر از ویسکی حتما باید ویسکی باشد روی گه ام مینشینم و به آن نگاه میکنم معانی در این نشستن ها در این نوع از بودن ها رخ میدهد و تولید میشود و مهم تر از همه باید خاطراتم را بنویسم تا در نهایت نشر مرکز آن را چاپ کند فرانکولا نام خوبی برای کتاب است دوباره نوشته هایم را ورق میزنم باید این کلمه را به زور در متن جا دهم من اکنون نویسنده ام من چاره ای جز نوشتن ندارم اینها جملات اساسی روشنفکری ست خنده ای بر لب، و دوستم از من عکس میگیرد باید محو و دور دیده شوم میبینید آیت الله سیستانی چطور در تصاویری مواج و وهم آلود در گوشه اتاقی نشسته است صورتش وضوح ندارد دور و معنی دور باید به طریقی تولید شود من هم باید در دور قرار بگیرم در موقعیتی مابین بودن و نبودن روشنفکر مقامی در برزخ دارد خدا هم نمیداند این پدرسوخته ها را چکار کند نمیداند رهایشان کند که باز هم در اتاقشان باشند یا نعش شان را پرت کند به ابدیت متعفن هستی در این وسط در این تراز معظم روشنفکری فرانکولا نام خوبی ست هم برای من به عنوان نویسنده هم برای من به عنوان راوی کلماتی که کنار هم نام داستان های قرن چهارده ایران را به خود میگیرد و هم برای کتابی که نشر مرکز چاپ کرده است صید این امکانات و نیز ردیابی فضای این معانی خودش کلی ویسکی میخواهد با حشیش و تریاک و تحمل بودنی که در آن کسی داد بزند که بپر لواش بگیر گیر کرده ایم در حالت عجیبی که تو هم با این کتابت عجیب ترش کردی اصلا این کتاب یعنی چی آخه؟ این کتاب داستان است رمان است خزعبلات عاشقانه یک بچه دبیرستانی ست یا دفتر خاطرات یک پسر هشت ساله که از سه سالگی جلوی کامپیوتر نشسته است و همان جا میریند و میشاشد کارش بازی کردن است و مسئولیت زیستی اش فرزند یک پدر و یک مادر بودن هیچ نگرانی ای نباید داشته باشد نسل بعدی هیچ چیزی به نام روشنفکر نخواهد داشت حداقل از این بابت در امان خواهند بود و هیچ نیازی نخواهند داشت که پساپست مدرن را هجی کنند و ردیفی از کتابهایی را بخرند که برایشان دوره ای را که در آن لواش میخرند و باتوم میخورند را با نام پساپست مدرن توضیح دهد و درگیری سه نسل چاق و خسته را به نام تحول نمایش دهد دوباره به سطحی برگشتم که کتاب نیست من هیچ چیزی به نام فرانکولا نخوانده ام احتمالا در سال 83 انجمن مطالعاتی واو نیز نخوانده باشند اما به خاطر همین که کتابی هست که میتواند نباشد از آن به عنوان داستانی متفاوت یاد کرده اند و تقدیرش کرده اند ما شما را تقدیرمیکنیم نویسنده گفته است مگر من وجود دارم مگر نمیدانید که من دیگر نیستم من حتی نبوده ام انجمن مطالعاتی واو گفته است فرانکولا را تقدیر میکنیم نویسنده بسیار شاد و خندان گربه پران پریده روی سن و سرو نیم تنه اش را خم کرده است بعد در مورد داستان اش چند کلمه ای سخن رانده است گفته است که اتفاقات بسیار هیجان انگیزی در این کتاب نوشته ام خاطرات یک فرانکولا اگر کتاب را بخوانید دیگر تا آخر عمر واژه مزخرف را استفاده نخواهید کرد ما به تمامی داستان را آراسته ایم آراستگی هایی گزاف و بیمصرف تاریخ هایی که بر روی خاطرات نوشته ایم نامه هایی که به فرانکولا و از فرانکولا چاپ شده است جشن بالماسکه و میدانید که از چه چیزی سخن میگویم شماها انسان های کتاب خوانی هستید مطمئن باشید تمام قواعد رعایت شده است بسیار پراکنده نوشته ام به هیچ عنوان اصغر و اژدر و کامبیز و مهران و شبنم و زهرا را در کتاب نخواهید دید مطمئن باشید به روشی کتاب را نوشته ام که در صفحه 24 یک سیگار خواهید کشید و وقتی دوباره به کتاب برگردید حتی میتوانید از صفحه 140 ادامه دهید و اصلا خودتان و هیچ روشنفکر دیگری نیز نداند که پریده اید میدانم میدانم که ضبط تان با شنیدن جمله بپر لواش بگیر شروع به کار میکند و واگنر را تانهایزر را پخش میکند حتی در جایی کل کلاسیک های آلمان را به شیوه ام پی تری پخش کرده ام نگران هیچ چیزی نباشید تمامی به هم ریختگی ها در هم رفتگی ها از سروکول هم بالا پایین رفتگی ها و هر چه که از ذهن آشفته مرد زیرشیروانی میگذشته در این کتاب یافت میشود کتابی ست به معنی واقعی کلمه در ادامه فرهنگ فلسفه خوانی ایرانی کتابی ست که فرانکولایش میداند که تا حال از صفحه 25 به سوی پسامدرن تان نگذشته اید کتابی ست که تمامی کم کاری های تاریخ تان را به یکجا در چند سطر نمایش میدهد کتابی ست که دیگر نخواهد بود آخرین در ادبیات طوری نوشته ام که فراتر از قله فرمان رانده باشم طوری آفریده ام که امکانی برای ورود به دژ فرانکولایی ام وجود نداشته باشد من در این کتاب به شیوه مرفهانه ای خندیده ام به شیوه روشنفکرانه ای غمگین شده ام به روشی بسیار عجیب و بی دلیل عصبی شده ام هیچ کسی نخواهد توانست تشخیص دهد که چرا مثلا من از یک جایی به جایی دیگر رفته ام بر تمامی ضرورت های داستانی به طور مطلق شاشیده و از بند رخت آویزانشان کرده ام آری من اینگونه نوشته ام دور از ذهن و به تمامی قدرت گرا میدانید که من فیلسوفم فیلسوفی روشنفکر که به خوبی میداند چگونه بنویسد که با وجود تمامی سانسورها چاپ شود من به تمامی میفهمم و تمام هستی را میفهمم و تمام وجودتان را درک میکنم و به همه چیز آگاهم فیلسوفان چنین اند فیلسوفان روشنفکر فلاسفه ای از هزارتوهای به هم ریختگی های اتاقی کوچک حالا وقت آن است که کارهایی را که در اتاقم و در تنهایی هایم انجام میدهم به شما بگویم خنده هایتان را با کمی مواد موهوم کنید دیشب تمام شب را به این فکر کردم باید به روح مطلق خود تحقق ببخشم حتی به این نیز فکر کرده ام که این پانسیون فکسنی چه دنیای کوچکی است آن هم برای من که دیگر طاقت این زندگی حقارت بار را ندارم من خسته تشنه گرسنه درمانده تا کی خون دل بخورم؟ اسم کتابهای خوب را نیز آورده ام کتابهایی که باید باشند هرچند در حد اسم یا با تغییراتی هر چند در حد من اینها کتابهای خوبی هستند که سخن میگویند و در زندگی ام کاری انجام میدهند آنها شبکه زندگی روشنفکرانه مرا به جوشش وامیدارند البته میدانید که من علاوه بر خواندن آن کتاب ها مینویسم و میدانم که چرا مینویسم دلایل ام بسیار دقیق و زیرکانه هستند گفتم که تمامی قوانین را رعایت کرده ام به دلایل ام گوش کنید من مینویسم تا به گریه نیافتم من مینویسم تا تو هیولای درون ام از این که هستی تنهاتر نباشی یا من مینویسم که تو تنهایی و تو تنها خواهی ماند حتی باور کنید خصلت شکاکیت، شک به وقایعی همچون باد میوزد مار میگزد گوزن میپزد ببینید از زن های صاحب خانه هم انگار خبری نیست خانه خلوت شده احساس میکنم که چیز مشکوکی پشت همه این غیبت ها هست اما نمیدانم چیست راستی کلمات خوبی هم ساخته ام یکی خفنکبوت است همین یه دونه برا امروزتون کافیه

چند کلمه در مورد وقتی جنگ تمام شود نوشته ساسان ناطق

آنقدر داستان خطی و تخت و ساده و بی مصرف در این مملکت خواندیم که حالمان به هم میخورد از چوبک به این سو کدام آدمی توانسته چند سطر به ادبیات اضافه کند هرزه نگاری های زندگی هرزه کجاست؟ مگر کل ساختار این مملکت در سادگی و به سادگی همین داستان ها و نوشته هاییست که در این کتابخانه بی مصرف میخوانیم. شما نویسندگان تخت و ساده و خط راست و ساده حالمان را به هم میزنید خسته مان میکنید شما مگر فکر میکنید که تمام زندگی ما همین است مگر فکر میکنید خم شدن و از روی آسفالت کلید را برداشتن موضوعی به همین سادگی ست که در داستان هایتان نشان میدهید مگر به همین سادگی میتوان از خودکشی خود را کشتن از خود خسته شدن ا ز زندگی بریدن نوشت مگر ارتباط من با این همه آدم در همین حد است که شما در مزخرفاتتان نوشته اید؟
چند کلمه در مورد مجموعه داستان وقتی جنگ تمام شود نویسنده ساسان ناطق
رئال یعنی واقعیت کلمه ایست که با آن چیزی به نام مکتب فکری و هنری معرفی میشود وقتی به حوزه رئال وارد میشویم یعنی زندگی میکنیم یعنی چیزها اشیا هستند و جهان هست و آدم ها و تاریخ و زندگی و همه چیز هست حتی کنجکاوی مان برای بعد از مرگ مان یا کنجکاوی های پایان ناپذیرمان نسبت به ساکنین و موجودات دیگر کرات و سیاره ها در ابدیت هستی. رئال یعنی همه چیز و ارتباط همه چیز. رئال یعنی پیچیده یعنی سخت یعنی ناممکن یعنی نمیشود نوشت یعنی نمیشود جمع کرد نمیشود همه شبکه را به روی کاغذ منتقل کرد یعنی کل همه تمام ابدیت کسی که رئال مینویسد باید بسیار متواضع باشد باید در فروتنی تمام سیر کند شبکه عظیم زندگی همه چیز را دارد آنانکه حرف تو را قبول ندارند و آنانکه تو را دوست دارند آنانکه مخالف اندیشه های تو هستند و آنانکه تو را شاید روزی پرستش کنند رئال یعنی تمام هستی همه چیز جنگ ها آشتی ها کشتن ها بریدن ها مرگ های عبوس و سرد مرگ های ناگهانی و سخت مرگ های جنگ و خونریزی مرگ های آسمانی دستورات الهی دستورات مردان چاق مردان کوتاه و لاغر زنان وحشی و درنده دندان های تیز آدمهای پر از گه و شاش و کثافت آدمهایی پر از عشق و مستی و سرزندگی رئال یعنی کودکی که بغل میکنی و بوی شیر و گوشت تازه را میشنوی رئال یعنی تحمل همه اینها تحمل همه چیزها همه شبکه بزرگ زیست و زندگی کسی که میخواهد رئال بنویسد باید ابتدا خوب و دقیق اشکال و تصاویر را بفهمد باید نظریه گروهها را مطالعه کند باید تاریخ فلسفه تاریخ اندیشیدن و هوس بی پایان کاوش و پژوهش را بداند بخواند بنشیند و ساعت ها به ارتباطات اجزای شبکه عظیم هستی فکر کند و آنها را یادداشت کند در این شبکه همه هستند باید آرام و مودب باشی نباید صاحب چیزی باشی نویسنده هیچ چیزی ندارد نویسنده هیچ چیزی نیست اگر چیزی بود در این شبکه عظیم هستی حل میشد و قاطی تمامی موجودات دیگر میمرد و میپوسید و تمام میشد نویسنده نباید اندیشه ای به خود بسته و به شبکه زندگی وارد شود چون بسیاری از عناصر بسیاری از اعضای شبکه از تو دور خواهند شد و تو نخواهی توانست آنها را بنویسی آنها را به متن ات بیاوری این کتاب با کلی فکر و اندیشه و چیزهای دیگری که به آنها ایدئولوژی میگویند نوشته شده است این داستان ها همگی قبل از نوشته شدن بوده اند آنها در جایی در اعتقادات نویسنده آماده شده بودند و نویسنده تنها حمال اینها بوده و تنها کاری که کرده آنها را به روی کاغذ آورده تنها همین هیچ آفرینشی رخ نداده بسیار ساده و خطی نوشته شده اند و هیچ شباهتی به واقعیت ندارند کل شبکه در اینجا نیست چون نمیشود که باشد پس ساسان ناطق ترفندی به کار برده و بسیار پرخاشگرانه بسیار وحشیانه و بسیار بیرحمانه عمل کرده است برای آنها بتواند رئال بنویسد و نام خود را به زیر چند سطر حک کند قامتی از اعتقاد و ایمان برای خود درست کرده است تا حجم عظیمی از این شبکه بی دروپیکر رئال را حذف کند مقدار باقیمانده آنقدر کم و ناچیز است که هر کاری میکردی همین میشد همین سادگی ها میشد همین خط کشی های مستقیم میشد همین چیزهایی که تنها در اندازه دو سه گزاره متوالی اندکی از بلوغ ابتدایی نویسنده را نمایش دهد اینها هیچ کدام نتوانسته اند آنچه را که در شبکه هستی رخ میدهند به نمایش بگذارند آدمهایی که حال آدم را به هم میزنند حرف ها و جملاتی که تنها واکنش خواننده میتواند شیشکی باشد آقا جون ننه بلقیس اینها چه کسانی هستند چه اندازه وجود دارند آقا نصرت کیه این کلمات چگونه انتخاب شده اند این ترکیب ها به چه روشی تولید شده اند مردی که میره قهوه خونه و دو سه کلوم حرف آدمیزاد اختلاط میکنه ننه ای که کنار پنجره نشسته و تسبیح می انداخت لباش هم تکون میخورد راوی یک بچه است که وقتی آقاش اومده بلن شده این ترکیب ها این ردیف ها خسته کننده هستند اینها عین طراحی های متنی و تصویری صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران هستند اینها فقط برای انجام ماموریت میتوانند نوشته شوند و همان طور که ذکر شد این ترکیب ها قبل از در متن بودن قبلا بوده اند هیچ یک از این داستان در درون متن زاده نشده اند برای نویسنده معین بوده است که باید یک ننه ای نوشته شود که کنار پنجره نشسته باشد و تسبیح می انداخت باشد راوی باید آقام که اومد بلن شدم باشد آقام باید دستی سروگوشم کشید باشد باید کتش رو داد دستم باشد خم شود ننه را بوسید شود و نویسنده به راوی بگوید که بگو همیشه احوالش رو میپرسه و مگه نوکرتم حتما بگو که جونش برا ننه در می ره چه صفا و صمیمیتی حتما از ضبط کامیون آقا جون شنیده خواهد شد پارسال بهار دسته جمعی رفته بودیم زیارت شنیده شود اما نه این آق جون از اونا نیس که اینجور چیزا گوش بده مخالفه با این رقم اصوات آق جونی که آقام استکان رو گذاشت تو نلبکی: ولی دخترم خفتش از پزش بیشتره پیش شوفرا حرف زن و بچه که پیش می آد چه جوری بگم مجیدم رفته پیش اونایی درس بخونه که زدن هواپیمامونو تو آسمون ترکوندن گفتن اشتباه شده و منظور نویسنده آمریکاس یا به کسر الف امریکاس چه اندیشه هایی پشت این راوی پشت این نویسنده پشت این کله های عجیب و غریب وجود دارد اینها چه میگویند کجای مملکتشون دومتر جا در نظر گرفتن که حداقل این همه موبایل یا به قول فرهنگستان زبانشون تلفن همراهشون رو خودشون درس کنن؟ یعنی که اگر پدر سگی در امریکا درس بخونه این عمل و این کارش خفت باشه خفت خفت خفت چه کسی مجال آن را خواهد داشت که در ادامه معانی خفت در فرهنگ دهخدا این یکی را هم اضافه کند تحصیل در آمریکا البته شاید لازم باشد که از نویسنده بپرسیم احتمالا جز پیام نور مملکت نورانی مان هر جهنمی که درس بخونی خفت تولید کرده ای رفتارها واقعا خسته کننده و مسخره اند زن داداش رفعت پقی خندید داداش آروم زد پهلوش آقام گفت قربون گیسای سفیدت دارم مثال میزنم آق جون راوی معتقد است که برکت تو این دستای روغنیه و در ادامه اعتقاداتش می افزاید که هر چی ام بگی تو این مملکت هس و ادامه میدهند که خاک بر سر اونایی که واسه خاطر یه کاغذ پاره از اون جا صف بکشن اینها افکار شخصیت درون داستان هستند و هیچ امکانی ندارد که از این طریق به افکار نویسنده دست بیابیم نویسنده حتما چنین جملاتی در مقابل این نوشته خواهد داشت اما موضوع به همین سادگی خوانده و تمام نمیشود زیرا این روایت های خطی و ساده تولیدات قبل از نوشتن هستند این نوشته ها افزایشی به ستون هنر و ادبیات نبوده اند زیرا قاچ داستانی نویسنده از هستی چنان مرتب و ساده اندیشه های اخته و عقیم خود را بروز میدهند و چنان از ایدئولوژی سه خطی استقلال آزادی جمهوری اسلامی شان مایه میگیرند که لازم است این نوشته ها را به همایش قبل از انقلاب چن ده آب داشت حالا چن ده آب داره فرستاده شوند این نوشته ها آنقدر در اعتقادات خود مصر هستند که به کلی ارتباط خود را از شبکه رئال هستی از دست داده اند همان طور که هم اکنون جمهوری اسلامی ایران ارتباط خود را از کل اهالی کره زمین از دست داده است این داستان ها بسته های ایزوله ای هستند که نه گرما به بیرون میدهند و نه از بیرون گرما میگیرند خیلی بهتر بود که نویسنده برای نگارش اینها از حروفات و زبان مخصوصی استفاده میکرد که خودش درست کرده و نمیخواهد کس دیگری آنها را بداند و بخواند آقا جونم میگه اگه آمریکا آمریکا بود این بلاها سرش نمی اومد آدمی که همه رو بچزونه یه روزی مثل لاستیکای تایوانی میترکه و بادش خالی میشه خندیدن و خنداندن و مزه پراکندن برای خودش تاریخی دارد پدری که تفاوت سنی بیست ساله با ما داره نمیتونه به جکهای ما بخنده و به اون لطیفه هایی که آنها میگویند ما نمیتوانیم بخندیم در داستان دو سرباز راوی از اردبیل از سینه سبلان پاشده رفته جبهه و در لحظه صحبت میکند به یک عراقی گلوله زده و چون نمرده حالا بنا به اعتقاداتش ناچار است او را به بیمارستان برساند سرباز عراقی چاق است و بردن آدم چاقی که هشتاد یا هشتاد و پنج کیلوست سخت است به خصوص که هوا گرم است در این داستان قرار است اندکی بخندیم مثلا وقتی راوی میگوید دیدم که یکی از سربازاتون میخوند تو تلویزیون دیدم خوب میخوند ولی به پای عاشیق العسگر ما نمیرسه و سرباز عراقی با شنیدن کلمه عسگر میگوید عسگر انا عسگر و راوی ادامه میدهد آره عسگر صداش حرف نداره انگاری تو هم میشناسی خیلی معروفه همه ش تو عروسی یه. این نوع خنده چنان خسته کننده شده است که دیگر نمیتوان خندید و برعکس حالتی شبیه عصبیت به آدم دست میدهد چون به تعداد مولکولهای هوایی که در عمرمان به سینه کشیده ایم از تلوزیون جمهوری اسلامی ایران جملاتی شنیده ایم که به این طریق میخواسته اند ما را بخندانند و ما اوایل کمی خندیدیم اما بعدها خسته شدیم تولیدکنندگان آن سریال ها و نیز نویسنده وقتی جنگ تمام شود چرا نمیتوانند بدانند که ما دیگر با شنیدن این جملات خسته میشویم و حالمان به هم میخورد راوی میگوید که قبل از آمدن به خط به عملیات به جایی که قلب جنگه وصیت نامه نوشته اند و از سرباز عراقی میپرسد شما چی داشتین می اومدین با ما بجنگین چی کار کردین وصیت نوشتین یا قبلش یک چیزی کوفت کردین یعنی ما موجوداتی هستیم که جنگ به معنی جهاد است و یکی از اعمال دینی مان میباشد و برای ما یک حالت قدسی دست میدهد وقتی در جبهه هستیم اما برای شما جایی هست که در آن گه و کثافت به خودتون بار میکنین و پشت تیربار میشینین یعنی ما آدمهای آسمانی هستیم شما آدمهای زمینی یعنی ما به الله می اندیشیم و شما جز محدوده شکم تان نمیتوانید به چیزی فکر کنید نویسنده وقتی آن جملات شکرین را به متن می افزاید میخواهد هم این معانی را به ما بگوید و هم ما را بخنداند توانایی نویسنده در این مواقع معین میشود یک معنی واحد را اگر بخواهیم در طول تاریخ زندگی انسان زنده نگه داریم باید توان آن را داشته باشیم که مطابق با تغییرات معنایی و واژگانی آدمیان سابجکت خود را روایت کنیم و از آن سخن بگوییم جالب است که نویسنده در هر دو سمت بسیار عقب مانده هم در انتقال معنا و هم در قصد خنداندن ما
این داستان ها داستان های خوبی نیستند بسیار ضعف دارند این داستان ها خواننده را خسته میکنند و بسیار کدر و ناراحت رهایش میکنند کسی نمیتواند داستان ها را تا آخر بخواند نهایتا تا اواسط داستان میخواند و بعد کتاب را چند دقیقه ای ورق زده و کنارش میگذارد چون از سویی میتواند با خواندن چند سطر چگالی و حد و اندازه داستان ها را بفهمد و بداند که چندان سنگین نیستند که کتاب را روی میز بگذارم و پایه های میز بشکنند و از سوی دیگر آنقدر مسیرها تکراری هستند که به خوبی میتواند بقیه متن را حدس بزند اینها گفته شده اند کسی باید بیاید که بتواند معنی زندگی را بفهمد و بداند که بریدن یک اندازه کوچک و جدا نگه داشتن آن تکه از باقی دنیا نمیتواند داستان تولید کند داستان در جوشندگی و به هم خوردگی و با هم بودگی تمام اجزای هستی میتواند تولید شود در حین خواندن داستان ها صفحه سفیدی به ذهن متبادر میشود اگر این صفحه سفید و این ردای سفید بر تن آدمی باشد که در بیابانی به حال خود قدم میزند حدس مان آن خواهد بود که از زندگی بریده و میخواهد به حق و الله و هو برسد اما حتی این هم در این داستان ها تولید نمیشود چیزی در حدود یک شهرک با دهها خانه تک طبقه در ذهن تولید میشود که تمامی خانه ها عین هم هستند اگر کسی در خانه شماره هشت به دستشویی برود برابر با این است که همه اهالی شهرک به دستشویی رفته اند حتی اگر کسی در یکی از خانه ها ناراحت شده باشد انگار کل ملت ناراحت شده اند یکنواخت تخت و پر از بطالت بدبو و مشمئز کننده بسیاری خواهند بود که داستان ها را از بابت ترکیبات واژگانی اش خواهند ستود اینکه توانسته بنویسد اینارو میگم اگه یه روزی گذرت افتاد این طرفا حواست باشه چی به چیه اون آخر خطی که میگن این جاس اومدی این جا باید فکر زن و بچه رو بذاری کنار بخوای به لب و دهن زنت و قد و بالای بچه ت فکر کنی داغون میشی یعنی فکرش ترو داغون میکنه میشی سیبی که از توش کرم زده باشه میشی عین مرده های متحرک اینا که یه گوشه میشینن و هی سیگار دود میکنن. اینکه نویسنده جملات را به این طریق باهم ترکیب کرده و توانسته فضا را به اندازه و کیفیتی که میخواسته درست کند کل آن چیزی خواهد بود که کسانی تاییدش خواهند کرد و از این کارها خوششان خواهد آمد اما باید بدانیم که مرده های متحرک سیبی که توش کرم زده فکر کردن به زن و بچه سیگار دود کردن در همین چند سطر اول داستان بند 4 همگی تکراری هستند و مسئله تنها تکراری بودنشان نیست بلکه در دسترس بودنشان نیز اذیت میکند این ترکیبات بسیار دردست هستند اینها همین نک زبونمون قرار دارند پس نویسنده چه کاری کرده است چه عملی انجام داده است نویسنده چرا آیینه گذاشته جلو تلوزیون و همه را منتقل کرده به داخل داستان ها چرا این همه شباهت هست بین شخصیت های سریال های تلوزیونی که کارگردانان فعلی صدا و سیما ساخته اند و شخصیت هایی که در این داستان ها میخواهند و قصد دارند با کنار هم بودن و به قول آق جون با هم اختلاط کردن به ما داستان بگویند و داستان بسازند. آدمهایی که در این داستان ها هستند در شبکه ای قرار میگیرند که نمیتوانند اعمال داستانی نو ای را انجام دهند یا اتفاقات داستانی ای را تولید کنند که بتوان با اتکا به آنها تا انتهای متن رفت نباید مقاومت نشان داد و خواست که اصرار کرد که نمیخواهیم شبکه های داستانی نو ای پدید بیاوریم وقتی که داستان میطلبد که در وادی های نو و با شبکه های واژگانی تازه ای نوشته شود منظور این است که میخواهند امضاها ارزش داشته باشد اینکه امضای ساسان ناطق پای این اثر زده شده است باید ساسان ناطق ارزش داشته باشد نه آنکه هم بتوان میزانسن های هدایت را پیدا کرد و هم نحو ساعدی را و سازه های گلشیری را و همه اینها با هژمونی ایمان و اعتقادی که به چیزهایی یا به مفاهیمی داشته ای در سطور آغازین ذکر شد که نویسنده هیچ چیزی نیست هیچ چیزی ندارد نویسنده اساسا وجود ندارد چون اگر وجود داشته باشد در ترکیبات هستی تاثیر میگذارد و هستی آنچنان که بوده باشد آنچنان که هست بازتولید نمیشود نویسنده این داستان ها در ترکیب آدمیان این کشور در ترکیب شخصیت های زنده و مرده این زندگی که من هم جزئی از آن هستم دستکاری کرده است این داستان ها گزارشی از تقلب است این شخصیت ها به اجبار در متن حاضر شده اند ننه بلقیسی که آنجا لب پنجره نشسته و تسبیح میگرداند و لب هایش هم تکان میخورد بعد از آنکه داستان ات تمام شد میپرد وسط پارتی و بزن و بپر حشیش بارکن عرق بریز همه بپرین رو من میشود اینها را میدانیم همه میدانیم این فنرها در داستان به زور فشرده شده اند داستان ها متعادل نیستند آنها حتی فشردگی های برابری هم ندارند اگر یکی رها شود دو متر پرت میشود و اگر دیگری آزاد شود شاید تا پلوتون دور شود